حوالی ابرهای باران زا



بسم رب الرفیق



پ.ن

گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد

اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم



پ.ن.2
تقصیر ما نبود! صید ما زود توان کرد که نو پروازیم»!

ما حیران بودیم، تو را دیدیم، مات شدیم. ما عجر» بودیم، صفر مطلق؛ تو خود آمدی، خود جلوه نمودی و به یکباره همه چیز "تو" شد. ما که به جز تو پناهی نداریمپناهی نداریمنداریم.


بسم رب الرفیق

کاش که کودکی لحظه ای کوتاه لبخند بر لبش آمده باشد، و لبی به ذکر شما باز شده باشد؛ همین.
عیدی ما بود که در هوای شما نفس بکشیم و چه خوب میزبانی و چه خوب مولایی
الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیرالمومنین و الائمه المعصومین علیهم السلام.


+
غدیر 1440.


بسم رب الرفیق

" از چهار ماهِ پیش که به این شهرِ کوچیک اومدیم، من در محلِ کارم متوجه یک نکته جالب شدم. از میانِ مراجعه کنندگانِ زیادی که در سنین مختلف داشتیم و من آخرش نفهمیدم چرا مردمِ این شهر عاشقِ این هستند که صورتحساب شون رو با نوشتنِ چک پرداخت کنند، یک گروهِ خاص وجود داشت.

روزایِ اول که چک‌ها رو می‌نوشتن، فقط به نظرم میومد، چقدر تو این شهرِ کوچیک، آدمهایِ با دست خطِ خوب و زیبا زیاده. بیشتر که دقت کردم، دیدم تقریبا همه این آدم‌هایِ خوش خط زن هستند و همشون هم در رِنجِ سنی‌ِ ۵۰ تا ۶۵ بودند. نه اینکه دیگران اصلا خوش خط نباشن، نه، ولی‌ تو این گروه خیلی‌ تعدادشون زیاد بود. به چند نفرشون گفتم: "تو این شهر خوش خط زیاده ها!" همشون بدونِ استثنا با تعجب می‌گفتن: "جدی؟ نمیدونم!" خیلی‌ برام این مساله جالب بود.

سوالمو عوض کردم، این دفعه پرسیدم: "کی‌ باعث شد اینقدر خطتون خوب شه؟" جالب این بود همه جوابشون باز یکی‌ بود: "#خانومِ_باربارا، معلمِ کلاسِ دوم! اون همیشه میگفت که خوش خط بنویسم."

یه معلم تو یه شهرِ کوچیک در طولِ زمانِ کارش رویِ خوش خطی‌ِ دانش آموزانش کار کرده بود. و من داشتم اثرِ کارشو بعدِ سالهایِ سال میدیدم. خودِ اون آدم‌ها نمی‌دونستن چه موجِ زیبایی به راه انداختن.

از یکیشون پرسیدم: "خانمِ باربارا آدمِ خاصی‌ بود؟"
گفت: "نه!"
--"آدمِ معروفی‌ بود؟"
--"نه!"
--"معلمِ معروفی‌ بود؟"
--"نه!"
--"اون زنده ‌ست؟"
-"نمیدونم!"
این سوال‌ها رو از چند نفرِ دیگه هم پرسیدم و دقیقا همین جواب‌ها رو شنیدم.

این ماه سوالم رو عوض کردم. از هر زنی‌ در اون گروهِ سنی‌ که خطِ خوبی‌ داشت می‌پرسیدم: "معلمِ کلاسِ دومت خانومِ باربارا بوده؟ " همشون با تعجب یه جواب میدادن: "آره، از کجا میدونی‌؟؟" و منم به همه یه جواب میدادم: "آخه من یه جادوگرم!!" و از دیدنِ قیافه‌هایِ حیرت زده شون لذت می‌بردم :))))

خیلی‌ دلم می‌خواست این خانومِ باربارا رو میدیدم، و براش این شعرِ مولوی‌ رو که خودِ باربارا مظهرِ عینیِ اونه رو می‌خوندم:
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید/ تو یکی نه‌ای هزاری تو چراغ خود برافروز

باید برایِ ساختنِ یک دنیایِ زیباتر تلاش کنیم. هر چقدر هم که به نظر کوچک، ولی‌ دست از تلاش برنداریم. با هر تلاشِ کوچکی دنیا جایِ زیباتری برایِ آیندگان خواهد شد. ما به شدت بر هم تاثیر میگذاریم. تاثیری زیبا به جا بگذاریم.
تو یکی نه‌ای هزاری تو چراغ خود برافروز."

خاطره یکی از هم وطنان ساکن آمریکا.


پ.ن
ممنون خانم باربارا!

#خانم_باربارا_باشیم


بسم رب الرفیق

از هیاهوی شهر دور شدیم و خبری از نورهای زرد و سفید نیست و غیر از صدای خروش رودی که به فاصله پنج متری ما در جریانه چیزی به گوش نمیرسه. دور آتیشی که با هیزم روشن کردیم روی قلوه سنگ های بزرگ دومتری نشستیم. علی طبق معمول داره پر حرفی میکنه و با هیجان خاصی جمع رو گرم میکنه. دست هام رو دور زانوهام گره کرده ام و به این فکر میکنم چه خوب که علی رو با خودمون آوردیم سفر! چند سال جوون تر، خوش سفر و پر انرژیه. ما در برابرش مثل چنتا پیرمرد پیزوری از کار افتاده ایم. سفر بی علی رو تصور میکنم که چقدر کسل کننده میشده و الان حتما تووی ویلا سرمون تووی گوشی بوده!

در کمال تعجب یه لحظه مکث میکنه و میگه بچه ها بیاین یکم سکوت کنیم و از طبیعت لذت ببریم!! با چشم های از حدقه در اومده هم دیگه رو نگاه میکنیم و ریز میخندیم و سکوت همه جا رو پر میکنه.
سرم رو بلند میکنم.انگار آسمون کف پامونه، پر از ستاره های ریز و درشت. و درخت های جنگل به سختی خودشون رو با نور ستاره ها از زیر ظلمت شب بیرون میکشند. همه چیز خیلی بیش از اندازه رویاییه. انگار همه چیز هست غیر از "تو" ! چشم هام و بین پاهام پنهان میکنم و نبودنت رو بغل میگیرم.

پ.ن
از همه که خداحافظی کرد، برای بدرقه تا دم پله ها باهاش رفتم. پا به سن گذاشته و به سختی راه میره. دستش که به نرده ی دم پله ها رسید، برگشت رو به من: هر چیزی یه بهاری داره، داره دیره میشه» و من رو مات رها کرد و رفت.

پ.ن.2
بهار بی تو رسیده است و من چو مشتی برف
اگر چه فصل شکوفایی است، می میرم
سجاد سامانی

پ.ن.3
 امیدوارم تونسته باشم حق مطلب رو ادا کرده و حسابی دلتون رو آب کرده باشم!
#سفر-لازم_بودیم_شدید


بسم رب الرفیق




آخرین نفری هستم که به اردو ملحق میشه. امروز نوبت بچه های متوسطه اوله. وقتی میرسم بچه ها صبحانه خوردند و با مربیاشون رفتند کوه. خوب که دقت میکنم از لا به لای شاخ و برگ ها روی کوه معلوم هستند. دلم طاقت نمیاره، سریع راهی میشم. وقتی میرسم تقریبا برگشتند به دامنه و اونجا سرشون گرمه. یه شیشه نوشابه رو لا به لای چند تکه سنگ به سر یه چوب نگه داشتند و از دور هدف گیری میکنند. از دور صدای کری خونیا و هیاهوی کر کنندشون میاد. منو که میبیند به درخواست مربی ارشد همه کف میزنند، ذوق مرگ میشم!
با مربیا که سلام و علیک میکنم بچه ها توو گروه های چنتایی پخش شدند و دارند با کمک هم سنگ جمع میکنند!! مسابقه شون شروع شده؛ ساخت سازه سنگی! بیشترین ارتفاع، بیشترین استحکام در کمتر از 10 دقیقه!
از بچه ها فاصله میگیرم و میرم روی تپه کناری میشینم. میخوام همه رو تووی یه قاب ببینم. با تمام وجود ازینکه بچه ها با شور و شوق دسته دسته دارن یه کار گروهی رو انجام میدن، لذت میبرم! یه جورایی تقریبا همچین چیزی رویا بود، رویایی که داشت محقق میشد. اشک توو چشمام حلقه میزنه. بالاخره بعد چند سال انتظار و چند ماه جلسه و برنامه ریزی و. قدم اول داشت برداشته میشد

پ.ن
انقد کیف کرده بودم که به کلی یادم رفته بود، چند دقیقه قبل، توو محل اسکان، گوشیم افتاد توو استخر و تمام! (لازم به ذکر است که بعد از گذشت 72 ساعت پیکر مرحوم به آغوش خانواده بازگشت اما.)

پ.ن.2

بندِ پایی که به دست تو بُوَد ، تاج سر است
سعدی




بسم رب الرفیق





مادری را طفل در آب اوفتاد
جان مادر در تب و تاب اوفتاد

در تحیّر طفل می زد دست و پای
آب بردش تا بناب آسیای

آب از پس رفت و آن طفل عزیز
بر سر آن آب از پس رفت نیز

مادرش درجست او را برگرفت
شیردادش حالی و در برگرفت

ای ز شفقت داده مهر مادران
هست این غرقاب را ناوی گران

چون در آن گرداب حیرت اوفتیم
پیش ناو آب حسرت اوفتیم

مانده سرگردان چو آن طفل در آب
دست و پایی می زنیم از اضطراب

آن نفس ای مشفق طفلان راه
از کرم در غرقه خود کن نگاه

رحمتی کن بر دل پرتاب ما
برکش از لطف و کرم در ز آب ما

شیرده ما را ز کرم
برمگیر از پیش ما خوان کرم

ای ورای وصف و ادراک آمده
از صفات واصفان پاک آمده

دست کس نرسید برفتراک تو
لاجرم هستیم خاکِ خاک تو

عطار نیشابوری

پ.ن
میلاد مادر، بهترینِ ن عالم، مبارک.


بسم رب الرفیق

دختر اشک هایش سرازیر شد.
_ در آن زمان شما هستید؟
_ نه فاطمه جان!
_ پدرش علی چه؟ هست؟
_ نه فاطمه جان!
_ من؟!
_ نه فاطمه جان!
دختر گریه اش شدت گرفت.
_ پس چه کسی برای حسین من عزاداری کند؟؟
_ بعدها امتی خواهند آمد که نشان برای زن های اهل بیت و مردهایشان برای مردان اهل بیت عزاداری کنند. روز قیامت تو از زن های ایشان و من از مردهایشان شفاعت می کنیم. در آن روز چشم ها گریان باشند الآ چشمی که بر حسین گریسته باشد!

+
ایستادم پشت کوچه ی عزاداریِ بلندی که بچه ها درست کردند. مداح میکروفون رو پایین گرفته، جمعیت نوحه خوان شده. سرم رو میارم بالا جمعیت رو نگاه میکنم، نوجوونای حسینی، بچه های ده دوازده ساله، قد و نیم قد با صدای ریز کودکانه یکصدا میخونند: سلام ما به حسین و به کربلای حسین».
حتما مادرم دم در نشسته.
کاش من رو هم لابه لای بچه ها قبول کنه.



پ.ن
اولین سال جلسه عزاداری نوجوونا
محرم الحرام 1441


بسم رب الرفیق

خانم جلویی پیاده شد و حالا فقط من موندم روی صندلی عقب، و راننده؛ ترافیک سنگین شده و ماشین ها به کندی حرکت میکنند. راننده با صدایی بم و بیس دار شروع به حرف زدن می کنه: من تعجب می کنم از این نوشته هایی که بعضی راننده ها پشت ماشیناشون می نویسند.» و با انگشت اشاره ش که روی فرمون بود به تاکسی جلویی توو لاین سمت چپ اشاره  می کنه؛ خوب که دقت می کنم می بینم روی صندوق عقب، بالای قفل با رنگ قهوه ای پررنگ نوشته: چون از خدا دوریم، گرفتاریم». پیش خودم میگم چقدر جالب!
وقتی مطمئن میشه که من ماشین رو دیدم ادامه میده: هر کار خلاف اخلاق و قانونی که بگی من از همین آقای "چون از خدا دوریم، گرفتاریم" دیدم!» دو سه باری وسط حرف هاش از بالای عینکش و از آینه وسط بهم نگاه می کنه. از طمأنینه ای که توو حرف زدن داره و تیپ ظاهریش می خوره آدم فهمیده و با شخصیتی باشه. از راست سبقت می گیرن، از چپ می پیچند جلوت؛ که چی؟ که مسافری که قراره تو سوار کنی رو از چنگت بقاپن! هعییی.» سری ت میده و دیگه هیچ حرفی نمی زنه.
می خواستم بگم آدمی زاده و شعار! و بس که ما آدم های شعاری شدیم و از درون تهی و خالی وضعمون این شکلیه. می خواستم بگم تا بوده همین بوده، هرچند که بنظرم حالمون بدتر شده، می خواستم بگم همین من رو می بینی؟! پر ام از شعار! پر ام از ادعا! می خواستم بگم چون از خدا دوریم، گرفتاریم.
هیچی نگفتم! از شیشه به جایی مبهم خیره شدم و تا آخر سکوت.

پ.ن
وَ جَلَّلَنِی التَّبَاعُدُ مِنْکَ لِبَاسَ مَسْکَنَتِی
وَ أَمَاتَ قَلْبِی عَظِیمُ جِنَایَتِی

مناجات التائبین


بسم رب الرفیق



پ.ن
دلتنگ شب هایی ام که دلم ضربان داشت؛
شاید فقط ترس باشه که باعث شده دست روی دست بذارم و جرأت نکنم قدمی از قدم بردارم. سن آدم که میره بالا محتاط تر میشه، دیگه اون بی پروایی سابق رو نداره. اتفاقا الان یاد اولین باری افتادم که علاقه م رو ابراز کردم. چه اولین بار جذابی بود. چقدر استرس و ترس و نگرانی از پس زدن داشتم! و چقدر سادگی در حرف های کوچک و بریده بریده گنجیده بود. آه! واقعا گاهی دوست دارم دوباره برگردم و یک بار دیگه خیلی حس ها رو، خیلی اولین بارها رو دوباره زندگی کنم. دوباره ضربان داشته باشم.


بسم رب الرفیق


عکسی از خوشه پروین


کتبتُ الیک والعبراتُ تَجری
علی الخدّینِ رشّاً بعدَ رشِّ (رَشّی)

وکنّا فی اجتماعِِ کالثّریّا (ثریا=پروین)
وصیّرنا اّمانُ بناتِ نعشِِ (نعشی)


برایت نامه نگاشتم
و اشک‌هایم دائماً (پشته‌پشته) روی گونه‌هایم می‌بارد


من و تو در اتحاد و اجتماع، مثل خوشۀ پروین بودیم

اما زمانه ما را مثل بنات النعش از هم دور نمود


پ.ن
در ادبیات فارسی خوشه پروین(ثریا) نماد اجتماع و پیوستگی ست و بنات نعش نماد جدایی و گسستگی. چرا که خوشه پروین ستاره های پر نور و کنار هم هستند و بنات نعش هفت ستاره که کم نورتر و جدا افتاده تر.

پ.ن.2
گاهی دلم برای تو.


بسم رب الرفیق





"شخصى است که اگر از شما پنهان بماند گویا کسى را گم نکرده‏ اید و اگر در میان شما باشد چندان به او اعتنائى نمی کنید و بهاء نمی دهید."
امیرحسین ازشون به خرابه های گنج دار» تعبیر می کرد. خرابه ها هستند که بی صدا و در سکوت اند، ما دورمون رو شلوغ کردیم. ما سرگرم این هیاهو شدیم. و بی تفاوت از کنارشون رد میشیم. بی خیال و تهی.

+
"بواسطه شفاعت او در روز قیامت همانند تعداد افراد قبیله ربیعه و مضر به بهشت می روند. به من ایمان آورده است درحالیکه مرا ندیده و در رکاب خلیفه من أمیرالمؤمنین على بن أبی طالب علیه السّلام در جنگ صفّین به شهادت خواهد رسید."
فکر میکنم چه گنج هایی که در کنار ما بودند و رفتند. و چقدر ما خسران زده ایم.
درگیر این خاک شدیم؛
زمینگیر.زمین گیر.

+
"بوهاى خوش بهشت از جانب قرن به مشام می رسد. چقدر اشتیاق دیدار ترا دارم اى اویس!"
پیامبر خدا درباره اویس فرموده بودند. دیدن روی تو و دادن جان مطلب ماست.





بسم رب الرفیق


پ.ن
این پست خیلی خیلی خیلی طولانی، خسته کننده و مفید(!) می باشد! خود را درگیر نفرمایید!

+

روزی بازِ پادشاه مسیر خودش رو گم میکنه و تووی خرابه کنار جغدها میشینه؛ جغدها به ناله و افغال در میان که ای وای باز اومده تا جای مارو در این خرابه بگیره و باز رو اذیت و آزار میکنند.
باز به جغدها میگه: من و با خرابه شما چه کار؟! اینجا خرابه است! و در نظر شما آباد و زیباست. من تووی قصر زندگی و میکنم و جایگاهم روی ساعد پادشاهه! و هرگاه صدای طبل ارجعی را بشنوم بارخواهم گشت.



باز آن باشد که باز آید به شاه \ باز کور است آن که شد گم کرده راه‏
راه را گم کرد و در ویران فتاد / باز در ویران بر ِجغدان فتاد
خاک در چشمش زد و از راه بُرد / در میان جغد و ویرانش سپرد
بر سَرى جُغْدانْشْ بر سَر میزنند / پَرُّ و بال نازنینش می‏کَنند
ولوله افتاد در جغدان که: ها! / باز آمد تا بگیرد جاى ما!
چون سگانِ کوىْ پُرخشم و مهیب / ‏اندر افتادند در دلقِ غریب(1)
باز گوید من چه در خُوَرْدَم به جغد / صد چنین ویران فدا کردم به جغد
من نخواهم بود اینجا می‏روم / ‏سوى شاهنشاه راجع میشوم‏
خویشتن مَکْشید اى جغدان که من / ‏نه مقیمم، می‏روم سوى وطن‏
این خراب، آباد در چشم شماست‏ / ور نه ما را ساعد شه باز جاست
جغد گفتا باز حیلت می‏کند / تا ز خان و مان شما را بَر کَنَد
خانه‏ هاى ما بگیرد او به مکر / بَرکَنَد ما را به سالوسى ز وَکْر(لانۀ پرنده)
می ‏نماید سیرى این حیلت‌پرست‏ / و الله از جمله‌‏ىْ حریصان بدتر است‏
او خورد از حرص طین را همچو دِبس /‏ دنبه مسپارید اى یاران به خرس‏
لاف از شه می‌‏زند وز دست شاه /‏ تا بَرَد او ما سَلیمان را ز راه‏
خود چه جنس شاه باشد مرغکی /‏ مَشنَوَش گر عقل دارى اندکى(2)‏
جنس شاه است او و یا جنس وزیر؟! /هیچ باشد لایق لوزینه سیر؟!(3)
آن چه می ‏گوید ز مکر و فعل و فن‏ / هست سلطان با حَشَم جویاى من‏،
اینْت مالیخولیاى(4) ناپذیر / اینْت لافِ خام و دامِ گول‌گیر(5)
هر که این باور کند از ابلهى‌ست‏ / مرغک لاغر چه در خورد شهى‌ست‏
کمترین جغد ار زند بر مغز او / مر وِرا یاریگرى از شاه کو
گفت باز ار یک پر من بشکند / بیخ جغدستان شهنشه بَر کَنَد
جغد چه بْوَد؟! خود اگر بازى مرا /دل برنجاند کند با من جفا
شه کند توده(6) به هر شیب و فراز / صد هزاران خرمن از سرهاى باز.
پاسبان من عنایات وى است‏ / هر کجا که من روم شه در پى است‏
در دل سلطان خیال من مقیم ‏/ بی‌‏خیال من دل سلطان سقیم‏
چون بپرّاند مرا شه در روش‏ / می ‏پرم بر اوج دل چون پرتوش‏
همچو ماه و آفتابى می پرم / ‏پرده‏ هاى آسمانها می ‏درم‏(7)
روشنى عقلها از فکرت / م‏انفطار آسمان از فطرتم‏
بازم و حیران شود در من هما(8) / جغد که بْوَد تا بداند سِرّ ما
شه براى من ز زندان یاد کرد / صد هزاران بسته را آزاد کرد(9)
یک دمم با جغدها دمساز کرد / از دمِ من جغدها را باز کرد
اى خنک جغدى که در پرواز من‏ / فهم کرد از نیک‌بختى راز من‏
در من آویزید تا بازان(10) شوید / گرچه جغدانید شهبازان شوید
آن که باشد با چنان شاهى حبیب/‏هرکجا افتد چرا باشد غریب‏
هر که باشد شاه دردش را دوا / گر چو نِى نالد نباشد بی ‏نوا
مالکِ مُلکم نیم من طبل‌خوار(11) / طبلِ بازم(12) می ‏زند شه از کنار
طبلِ باز من نداى ارجعی‏» (13) / حق گواه من به رغم مدعى‏
من نیم جنس شهنشه دور از او / لیک دارم در تجلى نور از او (14‏)
نیست جنسیّت ز روى شکل و ذات \ آب جنس خاک آمد در نبات‏
باد جنس آتش آمد در قوام ‏/ طبع را جنس آمده‌ست آخر مدام‏
جنس ما چون نیست جنس شاه ما / ماى ما شد بهر ماى او فنا
چون فنا (15) شد ماى ما او ماند فرد / پیش پاى اسب او گردم چو گرد



1. اشاره به این روایت دارد: انّما الدّنیا جیفة و طالبها کلاب
2. اشاره به این آیه دارد: و قال الملأ الذین کفروا من قومه [أی نوح] مَا نَرَاکَ إِلا بَشَرًا مِثْلَنَا
3. لوزینه: نوعی شیرینی که با مغز بادام و پسته، گلاب، و شکر درست می‌کنند؛ باقلوا.
4. مالیخولیا: بیماری ایجادکنندۀ هذیان؛ یعنی این هذیان گوییِ غیرقابل پذیرش است.
5. گول: گیج و کودن.
6. توده: پشته و تلّ از هرچیز.
7. من باز هستم که در سلوکم بندِ آسمان نیستم و حجب مختلف را پاره کرده و به جبروت و لاهوت میرسم.
8. هما: کرکس که به پرندۀ سعادت معروف است.
9. به طفیلی وجود من چیزها را از زندان عدم به ایوان وجود آورد؛ طفیل هستی عشق‌اند آدمی و پری. ارادتی بنما تا سعادتی ببری
10. بازان: ایهام دارد؛ هم میشود باز آن» خواند، که یعنی باز به همان حقیقت اولیۀ فطرت الله التی فطر النّاس علیها برگردید. مانند این مضمون: سین انسان چون که خیزد از میان/اوّل و آخر نمانَد غیر آن‏. و اگر جمع باز» باشد، اشکال تکرار معنا در قافیه پیش می آید. گرچه همین ایهامش شیرینی به وجود آورده
11. طبل‌خوار: مفت‌‌خور، پُرخور؛ صفت فاعلی است و مَجاز.
12. طبل باز: در قدیم بازهای شکاریِ تربیت‌شدۀ سلاطین تا صدای طبلی خاص که به طبلِ باز» معروف بود را می ‌شنیدند می‌فهمیدند که باید برگردند.
13. ارجعی اشاره به آیۀ یا ایتها النّفس المطمئنة.» دارد.
14. یعنی در مرتبۀ ذات او که چیزی به آن راه ندارد: تعالی الله؛ اما من در مقام ظهور و بروز، مملوّ او و مظهر اعظم اویم؛ به قول شاعر: ظهور تو به من است و وجود من از تو/ فلستَ تَظهر لولاى لم أکن لولاک.
15. چون فنا شد: یعنى چون تعیّن و اضافه وجود مطلق به تعیّن ساقط شد، که التوحید اسقاط الاضافات.


بسم رب الرفیق

از هیاهوی شهر دور شدیم و خبری از نورهای زرد و سفید نیست و غیر از صدای خروش رودی که به فاصله پنج متری ما در جریانه چیزی به گوش نمیرسه. دور آتیشی که با هیزم روشن کردیم روی قلوه سنگ های بزرگ دومتری نشستیم. علی طبق معمول داره پر حرفی میکنه و با شر و شوری خاصی جمع رو بیش از پیش گرم میکنه. دست هام رو دور زانوهام گره کردم و به این فکر میکنم چه خوب که علی رو با خودمون آوردیم سفر! چند سال جوون تر، خوش سفر و پر انرژیه. ما در برابرش مثل چنتا پیرمرد پیزوری از کار افتاده ایم. سفر بی علی رو تصور میکنم که چقدر کسل کننده میشده و الان حتما تووی ویلا سرمون تووی گوشی بوده!

در کمال تعجب یه لحظه مکث میکنه و میگه بچه ها بیاین یکم سکوت کنیم و از طبیعت لذت ببریم!! با چشم های از حدقه در اومده هم دیگه رو نگاه میکنیم و ریز میخندیم و سکوت همه جا رو پر میکنه.
سرم رو بلند میکنم.انگار آسمون کف پامونه، پر از ستاره های ریز و درشت. و درخت های جنگل به سختی خودشون رو با نور ستاره ها از زیر ظلمت شب بیرون میکشند. همه چیز خیلی بیش از اندازه رویاییه. انگار همه چیز هست غیر از "تو" ! چشم هام و بین پاهام پنهان میکنم و نبودنت رو بغل میگیرم.

پ.ن
از همه که خداحافظی کرد، برای بدرقه تا دم پله ها باهاش رفتم. پا به سن گذاشته و به سختی راه میره. دستش که به نرده ی دم پله ها رسید، برگشت رو به من: هر چیزی یه بهاری داره، داره دیره میشه» و من رو مات رها کرد و رفت.

پ.ن.2
بهار بی تو رسیده است و من چو مشتی برف
اگر چه فصل شکوفایی است، می میرم
سجاد سامانی

پ.ن.3
 امیدوارم تونسته باشم حق مطلب رو ادا کرده و حسابی دلتون رو آب کرده باشم!
#سفر-لازم_بودیم_شدید


بسم رب الرفیق

زلیخا را سرزنش کردند؛ ملامت شد. پس همه ایشان را دعوت بنمود و به یوسف گفت: هرگاه تو را صدا نمودم بیا و از مجلس عبور کن و هرگز توقف مکن! و به ایشان ترنج داد و گفت: ترنج را میل فرمایید و یوسف را صدا زد.
چشم شان که به جمال یوسف افتاد، از خود بیخود شدند، انگشت ها بریدند و خون ها جاری شد! یوسف که خارج شد، به خود آمدند، همه چیز را فراموش کرده بودند، حتی درد را!

+
ما یوسفمان را ندیدیم؛ نه به چشم ظاهر،نه!


پ.ن
یَا فُضَیْلُ اِعْرِفْ إِمَامَکَ فَإِنَّکَ إِذَا عَرَفْتَ إِمَامَکَ لَمْ یَضُرَّکَ تَقَدَّمَ هَذَا اَلْأَمْرُ أَوْ تَأَخَّرَ

ای فضیل! امام خود را بشناس؛ که اگر به او معرفت پیدا کنی، وقوع زود هنگام یا دیرهنگام ظهور، به تو ضرری نمی رساند.

امام صادق علیه السلام
الکافی , جلد 1 , صفحه 371

پ.ن.2
چو نور مهر تو تابید بر دلهای مشتاقان
ز خود آهنگ حق کردند، بربستند محملها
فیض کاشانی

پ.ن.3
میلاد منجی مبارک
15 شعبان 1440


بسم رب الرفیق

نمیدونم توو چه حال و هوایی بودیم؛ نمیدونم درباره چی صحبت میکردیم و چی شد که یک دفعه این سوال رو مطرح کرد.
_ منظور حافظ از این بیت چیه؟

"من پیر سال و ماه نیم یار بی وفاست
بر من چو عمر می گذرد پیر از آن شدم"

اول سکوت بود و کم کم زمزمه ها شروع شد و بعد هرکس نظرش رو گفت. تقریبا همه نظرات حول یک محور بودند؛ حافظ پیری خودش رو گذر زمان و سال ها نمیدونه و دوری و فراق یار اون رو پیر کرده. اما حرف هیچ کس نظرش رو جلب نکرد. تقریبا همه مجاب شده بودن که مقصود و منظورش لا به لای نظرات پیدا نمیشه و آروم آروم صداها فروکش کرد و همه خیره شدن بهش که ببینن چی میخواد بگه.

_ اگر منظور حافظ این بود که شما میگید پس "بر من چو عمر میگذرد" کاملا حرف بیهوده ای بود و معنی نداشت. حافظ میخواد بگه چطور سال های عمر مثل برق و باد در حال گذشته، معشوق هم مثل عمر، خیلی سریع بی‌التفات از من عبور میکنه،‌ پیر از آن شدم»


پ.ن

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم

هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم

 


بسم رب الرفیق





پ.ن

اسم کلاس ِ امسالمون "امید" هست.
از پسرک‌های تازه آشنا شده پرسیدم: به نظرتون امید یعنی چی؟
می‌خواستم از برآیند نظراتشون پل بزنم به اسم کلاسمون و نتیجه ی خوب خوب بگیرم ولی فکر نمی‌کردم اون وسط یکیشون روضه بخونه همین روز اوّلی.
جواب داد: خانوم یعنی یکی رفته بعد امید داری برگرده که وقتی نمیاد میشه بی‌امیدی.

#خاطرات_شنیداری

پ.ن.2

شب های هجر را
گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانیِ خود، این گمان نبود

پست آخر امسال. یاعلی


بسم رب الرفیق


+
ما هم مثل همان کودک یتیمی هستیم که به جرم یتیمی کسی با او بازی نمیکرد؛ همانقدر مظلوم، همان قدر بیچاره؛ همان کودکی که جدّ شما دست روی سرش کشید، از او دلجویی کرد و فرمود: برو به ایشان بگو پدر من علی است! آقاجان ارحم غربتنا.


پ.ن
ما فقط شما رو داریم! فقط شما.
مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ.تَصَدَّقْ عَلَیْنَا.


بسم رب الرفیق




_ یه قالیچه‌ست

سال‌ها
توی قتلگاه پهن بوده

دست‌بافت و نفیس بودنش رو کاری ندارم

یه شعر داره بالاش

ببین


خورشید و ماه و جنّ و ملک خون گریستند

وقتی میان لُجّۀ خون بود جای تو.



پ.ن
در هر مصیبت و محنی
فابک لالحسین علیه السلام

پ.ن.2
http://imamhussain.org/news/22206


بسم رب الرفیق

مادربزرگ نشسته بود روی مبل و جوراب هاش رو گرفته بود دستش. چشمش که به من افتاد گفت: سیدجان!  _دو سه سالی هست که دیگه حافظه ش خوب کار نمیکنه و به همین سید اکتفا میکنه_ بیا کمکم کن جورابامو پام کنم.
میشینم روی زمین روبروش، پاهاش رو میزارم روی پام و جورابای مشکیش رو پاش میکنم. پاها همون پاهای کوچک و تپل قبلیه ولی ورم کرده. دیگه قادر نیست خم شه و خودش جوراب هاشو پاش کنه.
هنوز جوراب دوم رو کامل نکشیدم بالا که انگار چیزی یادش میاد و خیلی جدی میپرسه: اگر یکی جوراب طوسی بپوشه ایراد _از نظر شرعی_ داره؟! هنوز حرفش تموم نشده مادرم از توو آشپزخونه میگه: یه کیف و کفش یه جایی دیده خوشش اومده و میگه با جوراب سِت بشه قشنگ میشه! میزنم زیر خنده.
مادربزرگ میگه: نه حالا واقعا مشگل داره؟ میگم نه حاج خانوم! شما جورابم نپوشی مشگلی نداره و دوباره میخندم؛ میره توو فکر! چند لحظه بعد، همین طور که سرش پایینه، آهسته و جدی میگه: نه! اشگال داره!
+
دلم برای مادربزرگم تنگ خواهد شد. برای اینکه جلوش بشینم و جوراب پاش کنم. برای ایمانی که داره. بنظرم فرق ایمان من بزرگ توو همینه که ایمان من برای مردمه و ایمان مادربزرگ برای خودش!


پ.ن
بعد انکار تو دیگر نه چرا داشت، نه چون!

فاضل نظری


بسم رب الرفیق





پ.ن

عراقی طالب درد است دایم

به بوی آنکه درمانش تو باشی




بسم رب الرفیق




امیرحسین خیلی سال پیش می گفت که هروقت میاد پیشتون، شما رو مادر صدا میکنه! یادمه چقدر اون موقع به این صمیمیت قبطه خوردم. خوش به حال امیرحسین. خوش به حال همه پسرهای شما.



پ.ن
حتما اگر امشب بودی کلی خوشحال بودیم. حتما میلاد عمه جانمان بهانه ای میشد برای بیشتر دوست داشتنت. حتمابگذریم.

خواهر عزیزتر از جان! فقط ای کاش بودی.


بسم رب الرفیق

روزی حضرت سلیمان علیه السلام در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه‌ای افتاد که دانه‌ گندمی را با خود به طرف دریا حمل می‌کرد.
مورچه به لب ساحل که رسید قورباغه‌ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود، مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت!
سلیمان علیه السلام شگفت زده شد و به فکر فرو رفت، مدتی بعد قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود و آن مورچه از دهان او بیرون آمد.
سلیمان علیه السلام مورچه را خواست و از او داستان این واقعه را جویا شد.
مورچه گفت: ای پیامبرخدا! در قعر این دریا سنگی توخالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می‌کند که نمی‌تواند از آنجا خارج شود و من روزیِ او را حمل می‌کنم. خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا نزد آن کرم ببرد.
قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می‌برد، و دهانش را به درگاه آن سوراخ می‌گذارد، من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه‌ گندم را نزد او می‌گذارم و سپس باز می گردم.»
سلیمان علیه السلام به مورچه گفت: وقتی که دانه گندم را برای آن کرم می‌بری، آیا سخنی هم از او شنیده‌ای؟
مورچه گفت: آری! او می‌گوید:
یا من لا ینسانی فی جوف هذه الصخره تحت هذه اللجه برزقک، لا تنس عبادک المومنین برحمتک»
ای خدایی که رزق و روزی مرا در درون این سنگ در قعر دریا فراموش نمی‌کنی، رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن.


پ.ن
لا تنس عبادک المومنین برحمتک

#خوب_باشیم
#برای_هم_دعا_کنیم

بسم رب الرفیق


مضی امان و قلبی یقول انک آتی
{زمان گذشت ولی قلبم می‌گوید که تو می‌آیی}

سعدی


پ.ن
 شب دوم از حس رنجورِ بی چارگی».
کاش بودی تا کمی حرف می زدیم. خلاء نبودت هر روز بزرگ تر و بزرگتر میشه و نفس کشیدن رو برام سخت کرده. درد دل کردنم رو از عوارض "بی تو بودن" حساب کن. بنظرم "بی تو بودن" خیلی مسخره است. اما دستم از واژه ها خالیه، درست مثل امروز؛ امروز هم وقتی میخواستم تووی پیاده رو جلوی اشک هام رو بگیرم هم دستم خالی بود!
دیشب داشتم به این فکر میکردم چقدر من کار کردم تا تو نباشی! خیلی! اما هر راهی که رفتم، یه هر دری که زدم، تو بودی! نمیدونم چقدر راه نرفته هست و چقدر حس تلخ تا بفهمم از تو گریزی نیست! منو ببخش! من هیچوقت ندیدمت، هیچ وقت نشنیدمت ولی شب های زیادی حس رنجور بی چارگی» رو به دوش کشیدم. دل آزرده ما را به نسیمی بنواز.


بسم رب الرفیق


امام باقر علیه‌السلام فرمودند:
وقتی لحظات شهادت پدرم امام سجاد علیه‌السلام نزدیک شد، مرا در آغوش گرفت و فرمود:
ای نور دیده، پسرم! تو را به همان چیزی وصیت می‌کنم که پدرم سیدالشهداء علیه‌السلام، در وداع آخرینِ قبل از شهادت به من وصیت کرد و فرمود: پدرم امیرالمؤمنین علیه‌السلام به من وصیّت کرد که:

"یا بُنَیَّ، إیّاکَ و و ظُلمَ مَن لا یَجِدُ علیکَ ناصِراً إلّا اللهُ؛
ای نور دیده، پسرم! بترس از ستم‌کردن به کسی که جز خدا یاوری ندارد!"

پ.ن
به یاد حضرت زین العابدین علیه السلام؛
یا صاحب امان عظّم الله لک الاجر

پ.ن.2
پدر در دو گوشم سرود این سخن
که این نازنین طفل دلبند من
حسینی بمان و حسینی بمیر
امیری حسین و نعم الامیر


بسم رب الرفیق

بهترین ایام هفته جمعه است و جمعه متعلق به شما.

+

امروز داشتند مدرسه رو آب و جارو میکردند. جشن شکوفه ها در پیش بود. یاد "نقش فرزندان در تربیت پدر و مادر" افتادم. متن زیر پستِ دوستِ نادیده ی عزیزی است!



+

مثل برگ های رنگارنگی که زیرپایت خش خش می کنند؛ چند جور حس مختلف دارد این روزهای دم پاییز.هم خوشحالی وصف نشدنی بابایی که دست اولین فرزندش را گرفته؛ دارد می برد مدرسه، هم یک جور دلتنگی؛ یک جور ترس؛ یک جور امید؛ یک جور تسلیم و یک عالمه بغض.
امروز ماهی تنگابی کوچکمان را برداشتیم بردیم که بیندازیم داخل برکه؛ قاطی ماهی های دیگر.
یاد روزهای اول به دنیا آمدنش می افتم؛ یاد همه ی لحظه های تلخ و شیرین این هفت سال؛ هفت سالی که احمد، فقط مال ما بود، هر جوری که دلمان خواسته بود و توانسته بودیم بزرگش کرده بودیم. هفت سالی که انگار همه چیزمان احمد بود و حتی خودمان را فراموش کرده بودیم. حالا داشتیم همه چیزمان را می بردیم تحویل سرنوشت می دادیم. می بردیمش که برای خودش بشود. بشود "أبناء زمان"، بشود "علی دین ملوکهم".
توی راه به خودم می گفتم تو چه بابای نامردی هستی. طفل معصوم را کجا داری می بری؟ با کی قرار است دوست شود؟ معلمش چه جور آدمی است؟ بعد میگفتم مگر می شود که همیشه مال تو باشد؟ تو هم که او را نبری یک روز خودش می رود.

چقدر زندگی مثل پاییز است؛ یک دفعه یک نسیم می آید و برگ هایت را –همه ی تعلقاتت را، همه ی آنچه را دوست داشتی و فکر می کردی مال مال خودت هستند، همه ی میوه هایت را که با خون دل بزرگشان کرده ای و مراقبشان بوده ای- یکی یکی از تو می گیرد.
چشم وا می کنی و می بینی حتی یک برگ هم برایت نمانده. اصلاً قرار نبوده این برگ ها مال تو باشند. قرار بوده چند صباحی با آنها سایه درست کنی. یک دفعه چشم وامی کنی و می بینی چقدر تنهایی، فقط خودت مانده ای و خدایت. خدایی که اگر آن موقع که برگ و بار داشتی و به آن ها مشغول بودی، تنهایی ات را با او پر نکرده باشی، حالا او هم نمی تواند تنهایی ات را پر کند.
بچه ها را به صف کرده اند. یک شاخه گل دستشان داده اند با یک پرچم. بابا و مامان ها پشت سر بچه ها با یک عالمه حس مختلف به تماشا ایستاده اند. البته با دوربین. حیفم آمد دوربین بیاورم. می خواستم با خود این لحظه ها زندگی کنم نه با خاطره هایشان. نمی خواستم احمد را توی کادر دلخواه خودم ببینم. می خواستم توی همان کادری ببینمش که مجبور بودم ببینم. کوچک. یکی مثل بقیه.
حالا باید فکر کنم همه ی این بچه ها احمد من هستند.
هی گمش می کردم. فکر کن وسط یک عالمه ماهی که یک سره دارند وول می خورند ؛ بخواهی ماهی خودت را پیدا کنی. یک لحظه او را می بینی. چشمت از شادی برق می زند. تا می آیی با انگشت نشانش بدهی دوباره گم شده.یک لحظه پیدایش می کنم.
چقدر بزرگ شده ای پسرم! انگار من هم بزرگ تر شده ام. حالا دوست داشتن هایم، نگرانی هایم، آرزوها و دعاهایم بزرگ تر شده اند.
حالا باید معلمت را هم دوست داشته باشم، باید نگران دوست هایت هم باشم. باید مدیرتان را هم دعا کنم.
عجب دنیایی است پسرم! آدم هرچه بزرگتر می شود تنها تر می شود، دلتنگ تر می شود.
از بلندگو صدای آهنگ های شاد کودکانه می آید. صداهایی که توی این هفت سال هیچ وقت نگذاشته بودم به گوش احمد بخورد. با درست و غلط بودنش فعلا کاری ندارم اما حالا دیگر انتخاب با من نبود؛ حالا انتخاب با احمد بود که از این صداها خوشش بیاید یا نه.
از دور دیدمش که دوتا انگشتش را محکم فرو برده توی گوش هایش که این صداهای شاد کودکانه را نشنود. یکی از مسئولینشان داشت باهاش صحبت می کرد. لابد می خواست راضی اش کند که انگشتش را از گوشش بیرون بیاورد. ولی خب بی فایده بود! خدایا شاهد باش که این کارها را دیگر من یادش نداده بودم.
اگر با چیزی مخالف بودم هیچ وقت جلوی او شعارش را نداده ام. فقط بچه را در معرض چیزهایی که با عقل ناقصم صلاح نمی دانستم نگذاشته ام اما او را از چیزی منع نکرده ام. هم خوشحال شدم که احمد هم این صداها را انتخاب نکرد هم خیلی دلم برایش سوخت.
بچه ها را با صف رو به قبله چرخاندند که دعای فرج بخوانند؛ داشتم فکر می کردم احمد، حالا حالا ها خیلی فرصت دارد. فرصت هایی که من آن ها را از دست داده ام؛ این که با کی دوست بشوم؟ چه جوری درس بخوانم؟ معلمم کی باشد؟
راستی آقا!
لابد این سال ها خیلی برای من خون دل خوردی؛ آخرش هم آن چیزی که تو می خواستی نشدم. جواب محبت هایت را این طوری دادم که می بینی.
دیروز دست احمد را گرفتم آوردم جمکران شما، سپردمش به خودتان. گفتم من نمی توانم. هیچ ادعایی هم ندارم. به بی لیاقتی بابایش نگاه نکنید. فکر کنید
اصلاً بابا ندارد.

حالا بچه ها باید به ستون می رفتند توی کلاسشان.
+
زنگ می زنند. 
دارم گریه می کنم.
بابا با همان کت و شلوار آبی همیشگی و عینک طلایی اش می آید جلو. مثل یک مرد باهام صحبت می کند.
اولین باری ست که این جمله را می شنوم: " مرد که گریه نمی کند"، چه احساس تلخی ست احساس مرد شدن.
خوب که مطمئن می شوم وقتی برگردم بابا همین جاست و گم نمی شوم، با بغض و هق هق راهی کلاس می شوم.
کلاس تمام می شود.
بعضی از بابا ها و مامان ها پشت در کلاس منتظرند و بعضی ها هم لابد جلوی در مدرسه. بچه ها می روند بیرون . هر کسی بابا یا مامان خودش را پیدا می کند.
من اما از جایم بلند نمی شوم. کلاس خالی می شود. معلم می گوید پسرم! چرا نمی روی؟ می گویم: "اجازه بابامون گفته جایی نرو تا من بیام دنبالت". معلم می خندد. می رود بیرون و بابا را از پشت در پیدا می کند. بابا می آید توی کلاس. یک کم نگران است، چشمش که به من می افتد خنده اش می گیرد.
+
زنگ می زنند؛ 
یکی یکی اسم بچه ها را می خوانند، نوبت اسم احمد می شود،دارم گریه می کنم. چقدر دلم می خواست بابا زنده بود و ازش سؤال می کردم ببینم او هم روز اول مدرسه ی من گریه کرده یا نه؟ چقدر این سؤال امروز برایم مهم شده، آرزوی احمقانه ای ست ولی چقدر دلم می خواهد او هم گریه کرده باشد؛ آخر چه جوری دلش آمده از بچه اش جدا شود؟ با خودم می گویم حتماً آن موقع که بچه ها یکی یکی از کلاس بیرون آمده اند ولی من نیامده ام بابا گریه کرده یا لااقل بغض کرده.نمی دانم.
احمد از پله های حیاط بالا می رود و با همکلاسی هایش یکی یکی وارد سالن می شوند.
حتی پشت سرش را هم نگاه نمی کند. در سالن را می بندند. اشک هایم را پاک می کنم.
دارم با آقا صحبت می کنم:
یعنی آن وقت هایی که من از تو جدا می شوم تو داری گریه می کنی؟
یا لااقل بغض می کنی
آن وقت هایی که منتظری برگردم اما دیر می کنم.
نمی دانم.

متعلق به سال 89


 


بسم رب الرفیق
 

تکلیف دل سیاه شده ی ما را دل امیدوار ما مشخص میکند!
+

حالِ ما شده مداومت بر طیّ مسیر بین "اتَّبَعْتُ فِیهِ هَوَى نَفْسِی" و "مُعْتَذِراً نَادِماً مُنْکَسِراً مُسْتَقِیلاً مُسْتَغْفِراً مُنِیباً مُقِرّاً مُذْعِناً مُعْتَرِفاً" ؛ که ما را چاره ای نیست، "لاَ أَجِدُ مَفَرّاً مِمَّا کَانَ مِنِّی". ما بنده ی تو ایم، با همه ی نقص هایمان. 
گفتند بنده ی گنه کار تو را خواستند به دوزخ اندازند، دم آخر سرش را برگرداند: من به امید لطف تو گناه کردم. فرمودی رهایش کنید! "هَیْهَاتَ أَنْتَ أَکْرَمُ مِنْ أَنْ تُضَیِّعَ مَنْ رَبَّیْتَهُ، أَوْ تُبْعِدَ (تُبَعِّدَ) مَنْ أَدْنَیْتَهُ" !
ما را به تو این چنین گمان نبوده و نیست! "مَا هَکَذَا الظَّنُّ بِکَ" ؛ تو نزدیکترینی و مهربانترین! تو بندزننده ی دل شکسته ی مایی "انا عند منکسره فلوبهم"


پ.ن
و رجائی عفوک!

پ.ن.2
چگونه در آتش دوری تو بسوزم و امیدم به گوشه چشم تو باشد؟!


بسم رب الرفیق



زنگ ریاضی به وقت اومدن ِ پسرک‌ها پای تخته و حل کردن و توضیح دادن ِ جمع و تفریق انتقالی برای همدیگه:

من: خب کی هنوز نیومده؟
حسن: یونس نیومده خانوم!
من: یونس بدو بیا پای تخته.
یونس: نمیام خانوم.
من: ایراد داری یونس؟
یونس با صورت سرخ از بُغض: نه.
من: یونس چی شده؟
یونس: خانوم بعضی وقتا بی‌دلیل دلم گریه میخواد.

چقدر دلم می‌خواست بگم: یونس جان عیب نداره آدمیزاده دیگه، ملول میشه، گاهی بی‌دلیل دلش گریه میخواد.
بیا دستت رو بگیرم بریم توی حیاط اونوری پشت نرده‌ها بشینیم رفت و آمد آدم‌ها و حرکت ماشین‌ها رو نگاه کنیم و گریه کنیم. منم امروز بی‌دلیل دلم گریه میخواد.

نگفتم!
گفتم: طوری نیست، دفعه ی بعد بیا حل کن پسرم.

#خاطرات_شنیداری
#دوم_دبستان


پ.ن
شبیه کودکی پیشِ رفیقانش زمین خورده
درونم بغضِ بی رحمی ست، اما کم نیاوردم.


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها

...Is typing آقای حقوقدان دانلود آهنگ شاد مسافرت پرده بازار عمومی سهام و سهامداری آری بورس بازی هرگز ذهنیات یک فارغ‌التحصیل...! دکوراسیون داخلی